تبلیغات
ღ رویای سبــــز ღ - روز به یادماندنی
ღ رویای سبــــز ღ
...رویایی که در جای جای دلم آشیانه دارد
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 دی 1388 توسط رویای سبز

سلام. امروز یکی از سخت ترین امتحانام رو دادم . سه شبه که درست و حسابی نخوابیدم !همین  الان دلم میخواد سرم رو بذارم رو کیبورد و بخوابم , بخوابم و بخوابم ولی زمان حرکت نکنه چون که سه روز دیگه کتابی رو امتحان دارم که اصلا بازش نکردم کلا این هفته سخت گذشت فقط یه روزش بود که خوش گذشت, یه روز خوب و بیادماندنی...تولد آبجی نسیم , صبح روز تولدش درس رو بی خیال شدم با بهناز رفتیم کادو بخریم  ,  نمیخواستم چیز کلیشه ای براش بخرم ,با کلی مکافات و گشتن یه چند تا کادوی جالب خریدم (دیگه نمیدونم چقد خوشش اومد) و یه بسته بادکنک تولدت مبارک برای سورپرایز کردنش , میخواستم کل خونه رو پراز بادکنک کنم ,بعد که در رو باز میکنه و میاد بپرم جلو و اینا...

1

بعد ازچند ساعت برگشتیم , از بد شانسی ما خودش تو خونه بود, فک میکردم خیلی دیر میاد مثل همیشه ,منم  رفتم تو اتاق  درو بستم وشروع کردم به باد کردن  بادکنک ها, بعدش از اونجا,پریدم بیرون ولی حال نداد, خودش خونه نبود بهتر میشد اونجوری جالبتر بود یه کم هم می ترسید و

شب بابا اومد و مراسم شروع شد کلی خوش گذشت ,نمیدونم چی شده بود که  بابا از اول مراسم تا آخرش  فقط رقصید با اون رقصای  جالبش کلی خندیدیم , تولدای خونوادگی خیلی بیشتر میچسبه تا بخوای شلوغ بازی دربیاری!

کیک نسیم دو تا پرنده داشت روش , که آخرش یکی رو من خوردم یکی رو هم خودش خورد. خیلی چسبید پرنده خوری , آبجی چه جوری دلت اومد اون پرنده خوشگل رو بخوری هان؟

اینم یکی از کادوهای من: خوشگله مگه نه؟

2

آخرشم که داشتم فیلم میگرفتم به همه گفتم یه پیامی بدن که تموم کنیم , بابا داشت پیام سیاسی میداد   از مامان میخواست که برنامه های  صدای آمریکا رو بگه , مامانم همش رو گفت... خیلی سیاسی شده ماشالا .... نمیدونم چیکار کردیم که هم مامانمون متفاوت شد , هم بابامون...وقتی همه مامانا دارن در مورد بافتنی  و آشپزی و نمیدونم مربا پزیشون بحث میکنن مامان ما داره میگه که جمشید چالنگی رو خیلی وقته ندیده و دلش براش تنگ شده( از چشم بابا دور) منم بعضی وقتا برای اینکه بعضیا رو عصبانی کنم  با صدای بلند میگم : زنو چه به سیــــاست , زن باید بره تو آشپزخونه برا شوهرش غذا درســـت کنه قیافه ی  بعضی ها خیلی جالب میشه تو این لحظه

خلاصه روز خوبی بود که تموم شد , وقتی فیلماش رودیدم کلی خندیدم... بابا کلا جوک بود!

.........................................

واما عکسایی که تو این هفته ای که گذشت گرفتم

یه نما از شهر تبریز,  مال چهارده دی هست.  کلمه ی الله که روی کوه نوشته شده هم دیده میشه , فک نمیکردم تو عکسم دیده بشه!

 یه نمای دیگه از تبریز؛ شهر اولین ها , این اواخر هم شده شهر آخرین ها

تبریز 2

اینجا هم ورزشگاه باغشمال اینا نیستا, هنوزم ما دخترا رو به استادیوم راه ندادن استادیوم دانشگاه تبریزه , استادیوم خالی که  پرنده پرنمیزد  اون سکوتش خیلی حال میده! با نسیم اینجا بودیم ولی سکوت نکردیم فقط حرفیدیم. آبجی حیف نیست اینجا بحث سیاسی بکنی؟ حرفای یه مشت آدم از خدا بی خبره م....بیب بیب ( دیگه سانسورش کردم  )

ورزشگاه

در پایان بگم که ,دعا کنین  این هفته ی وحشتناک رو خوب سپری کنم

همه چیز میگذره ولی خوب یا بد ؟ نمیدونم  بد هم باشه من بی خیالتر از اینام که بخوام به خاطر چند تا عدد خودمو ناراحت کنم. ولی اگه خوب بشه چی میشه...




طبقه بندی: عمومی،  تبریز،  دانشگاه تبریز، 
درباره وبلاگ

در سرسبزترین رویاهایم خشت خشت زیباییها را برچیدم تا خانه ای بنا کنم و نامش را رویای سبــــز بگذارم

به رویای سبزم خوش اومدی , میخوام همه عکسای به یادماندنیم رو اینجا جمع کنم همین :)
آهنگ وبلاگ : Rafet _Seni Seviyorum
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

ساخت کد موزیک آنلاین

قالب وبلاگ