تبلیغات
ღ رویای سبــــز ღ - یه روز تو باغ...
ღ رویای سبــــز ღ
...رویایی که در جای جای دلم آشیانه دارد
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط رویای سبز

1

باغ مون روزای پاییز و زمستون خیلی آروم میشه . برای کسی که بخواد با خودش تنها باشه بهترین فرصته! امروز هم یکی از اون روزای آرومه . مامان اینا باغ پایینی مشغولن و تو این باغ کسی نیست , صدای بچه ها دیگه نمیاد . فقط میناست که این سکوت رو بهم میزنه! جلوی خونه دراز کشیدم دارم به آسمون نگاه میکنم از سرمای پاییزی مچاله شدم پا میشم از تو خونه پتو میارم ولی پتو اونقد سرده که عوض اینکه گرمم کنه بیشتر سردم میکنه . مینا بالا سرم نشسته و یه ریز داره حرف میزنه . نمیدونم چرا میخواد منو بترسونه میگه الان که داشتم از پایین می اومدم یه سگ دیدم این هوا, مثل اینکه داشت  میومد این طرف, میگم : اشکال نداره بذار بیاد  , وقتی می بینه موفق نشده میگه: سگه  سیاه بود . میگم : به به سگ سیاه!!

بهش میگم : تو نمیخوای بری ببینی بقیه پایین چیکار میکنن!؟ جواب میده: من تا تورو نترسونم جایی نمیرم .ادای آدمایی که ترسیدن رو در میارم میگم: وای ترسیدم حالا برو! راضی نمیشه خودم رو به بی خیالی میزنم تا خسته بشه و بره, ولی یه لحظه هم سکوت نمیکنه , مامانت روز کودک برات چی خرید!؟

چپ بهش نگاه میکنم میگم : بچه تو که از من کوچولوتری تو دیگه چی میگی!؟ , میگه : من نوجوانم  

میخندم و میگم : پس اونوقت من چیم!؟ نوزاد!!؟؟حالا نوجوان دیدی که نترسیدم پاشو برو پایین بذار یه کم بخوابم!

نمیدونم چی شد که گوش کرد و رفت پا میشم و میرم رو مبل وسط باغ ولو میشم , به آسمون پاییزی خیره میشم , هوای سرد اذیتم میکنه بدتر از اون صدای کلاغاست که مدام دارن قار قار میکنن! دلم میخواد خفه شون کنم  , از اون لحظه هاست که دوس دارم بی هیچ دلیلی گریه کنم !

چشمم می افته به درختایی که زرد شدن , یادمه چند ماه پیش بچه ها,  زیر هر کدوم از اون درختا دراز کشیده بودن و کتاب به دست , برای امتحانات خرداد آماده میشدن , منم که هیچ وقت نتونستم اینجا درس بخونم زیر اون درخت آلوچه دراز کشیده بودم , روی علفایی که اونقد بلند بودن که تقریبا توش مخفی شده بودم ! مهم نبود لباسام کثیف بشن مثل مرده ها راست دراز کشیده بودم و به آسمون صاف و زیبای بهار نگاه میکردم , آهنگ موبایلم باز بود , مهران رفته بود بالای درخت و میخواست ادای خواننده رو دربیاره که خودشو از بالای ساختمون میندازه پایین . چقد جالب افتاد پایین , باعث شد خنده ام بگیره!

ولی حالا کسی نبود , از اون سرسبزی  هم خبری نبود , همه ی اون درختا زرد بودن و خشکیده!

یادمه بچه که بودم وقتی اینجا می اومدیم بابابزرگ چقد خوشحال میشد ولی یادم نمیاد که چرا نمی اومدیم که خوشحالش کنیم! وقتی اینجا شلوغ میشه و پر میشه از نوه ها و بچه هاش حضورش رو حس میکنم که یه گوشه ایستاده و لبخند میزنه! داشتم فکر میکردم که چقد خوشبختم اینجا رو دارم که یه دفه یه سیب از پشت سرم اومد افتاد جلوی پام , سرم رو برگردوندم داد زدم : مینا!! 

گفت ترسیدی؟ گفتم : نه ضایع !

پا میشم از اونجا دور میشم میرم سراغ مخفیگاه خودم , جایی که وقتی اینجا شلوغ میشه میرم اونجا, بیشتر با نسیم اینجا میام ولی اون امروز نیومده , اونجا رو دوس دارم یه جورایی دور از دید و یه کم بلندتر که میتونی طبیعت پایین رو ببینی بدون اینکه کسی تو رو ببینه!

اونجا رو زمین میشینم , اون پایین خیلی زیباست , بادی می وزه و برگ درختا میریزن , صحنه قشنگی درست میشه از آسمون داره برگ میباره! نمیخوام این صحنه رو از دست بدم , میرم پایین , سه تا کلاغی که اونجا نشسته بودن  با نزدیک شدن من میپرن , روی زمین پر برگه, صدای خش خششون رو دوس دارم پاهام رو محکم رو زمین فشار میدم تا صدای خش خش بیشتر بشه! دارم زیر بارون برگ همون جوری قدم میزنم که احساس میکنم چیزی پشت درخت تکون خورد , خوب که دقت میکنم می بینم میناست که قایم شده و مثلا فکر میکنه من ندیدمش , وایمیسم و چپ نگاش میکنم , مجبور میشه از پشت درخت بیرون بیاد , میگه مامانت گفت بیام بالا پیشت, سگ میاد میترسی!

میگم : نوجوان نمیخواد , من نمیترسم . اینو که میگم یه دفه صدایی شبیه سگ میاد مینا جیغ زنان فرار میکنه, منم که کابوسم اینه که سگ دنبالم کنه ریسک نمیکنم و بعد مینا میزنم به فرار , یاد اون صحنه ی دامنه سهند که سه تا از سگای بزرگ گله دنبالم کردن و منم موقع فرار سنگ جلوی پام رو ندیدم وافتادم زمین که می افتم سرعتم رو زیاد میکنم ؛ اون موقع تو سهند وقتی افتادم زمین دیگه همه چی رو تموم شده دونستم  

 یه کمی که می دوم وایمیسم پشت سرم رو نگاه میکنم هیچ خبری از سگ نیست . با خودم میگم : بهتر , این باعث شد مینا دیگه پاشو نذاره اینجا! ولی همون لحظه صدای مامان رو میشنوم داره صدام میکنه ,  نمیدونم چیکارم داره,  با خودم میگم: اگه گذاشتین ! همونطور که دارم  برمیگردم میگم: نخواستیم بابا, نخواستیم با خودمون تنها باشیم!

  




طبقه بندی: پاییز و برگ ریزان،  عمومی، 
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

در سرسبزترین رویاهایم خشت خشت زیباییها را برچیدم تا خانه ای بنا کنم و نامش را رویای سبــــز بگذارم

به رویای سبزم خوش اومدی , میخوام همه عکسای به یادماندنیم رو اینجا جمع کنم همین :)
آهنگ وبلاگ : Rafet _Seni Seviyorum
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار و قالب وبلاگبیست تولز

ساخت کد موزیک آنلاین

قالب وبلاگ